غرش




Saturday, December 21, 2002

٭ نه من هنوز زنده ام Ùˆ Ù†Ù�س مي کشم. هنوز هم تقريبا مثل سابق پست هايي رو اينجا آپ لود مي کنم ولي ديگه پابليش شون نمي کنم، يعني در واقع Ù�قط واسه خودم Ùˆ دلم مي نويسم Ú©Ù‡ نبايد براي ديگران زياد جالب باشه. از لطÙ�ت همه شما خوبان ممنونم. Ùˆ زندگيم ادامه داره ...
زندگی ...
هی �لانی ! زندگی شايد همين باشد
يک �ريب ساده ی کوچک ،
آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را
جز برای او ، جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی بايد همين باشد .



٭ سهم تو ...
تنهـايی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نيست
گـــسـتـرده تــر از عـــالم تـنـــهايـــی مــن عــالمـی نيست
غـم آنــقــدر دارم کــه مـــی خـواهــم تــمـــام �ـــصــلـها را
بر س�ره ی رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمی نيـسـت
هوای من ، بر من مگير اين خود ستايی را ، که بـی شک
تـنـــهاتر از مــن در زمـــيـن و آسـمــــانت ، آدمــی نيــست
آيـــيـــنه ام را بــــر دهــــان تــــک تــــک يــاران گر�ــتـــــــم
تـا روشــنـــم شــــد در مـيان مـردگــانم ، همدمی نيست
همواره چون من نه ، �قط يک لحظه ، خوب من بينــديش
لبريزی از گ�تن ، ولی در هيچ سويت ، مـحــرمی نيســت
مــن قــصـد نـــ�ــــی بـــــازی گـــل را و بـــــاران را نــــدارم
شـــايد بـــرای مـــن که هـــمــزاد کويرم ، شبنمی نيست
شــايد به زخم مــن که می پـوشـــم ز چـشم شهر آن را
در دستهای بی نهايت مــهـــــربانش ، مــرهــمی نيست
شـــايد و يــا شــــايد هــــزاران شــــايد ديگر ، اگــــر چـــه
اينـــک بـــه گوش انتــــظارم جز صــــدای مبهمی نيست .




........................................................................................

Tuesday, December 17, 2002

٭ من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست بيادگار دردی دارم
اين درد به صد هزار درمان ندهم



٭ آبی Ú©Ù‡ از اين ديده Ú†Ùˆ خون ميريزد
خون است بيا ببين که چون ميريزد
پيداست که خون من چه برداشت کند
دل ميخورد و ديده برون ميريزد



٭ هرروز دلم در غم تو زار تر است
وز من دل بی رحم تو بيزارتر است
بگذاشتيم و غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو و�ادارتر است



٭ اندر دل بی ÙˆÙ�ا غم Ùˆ ماتم با د آنرا Ú©Ù‡ ÙˆÙ�ا نيست زعالم Ú©Ù… با د
ديدی که مرا هيچ کسی ياد نکرد جز غم که هزار آ�رين بر غم باد




٭ اين منم تنها ترين شب
خسته از درد زمونه
خاطرت تو کوله بارم
تا ابد واسم می مونه

مرحم سينه زخمی س�ر شبونه تو
منو جا گذاشت تو غربت پر از بهونه تو
دل توی کوير سينه می سوزه از بی کسی ها
من ديگه راهی ندارم ميونه دلواپسی ها

حالا باز راهی ميشم من
سرنوشت اگر که اينه
داغ تو توشه راهم
آره زندگی همينه.




........................................................................................

Tuesday, December 10, 2002

٭ رسم پروانگی

شبی از پشت يک تنهايی غمناک و بارانی، ترا با لهجه ي گلهای نيلو�ر صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روئيد ، با حسرت جدا کردم.
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گ�تی:
دلم حيران و سرگردان چشمانی است، رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم.
همين بود آخرين حر�ت
و من وبعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم.
نميدانم چرا ر�تی!
نميدانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بی آنکه �کر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی ر�تی و بعد از ر�تنت باران چه معصومانه مي باريد.
و بعد از ر�تنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت،
تمام بالهايش غرق در انده غربت شد.
و بعد از ر�تن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود.
و بعد از ر�تنت انگار کسی حس کرد ، من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد ر�ت.
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد.
و بعد از ر�تنت دريا چه بغضی کرد.
کسی �هميد تو نام مرا از ياد خواهی برد.
هنوز آش�ته چشمان زيبای توام ...برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد.
و بعد از اين همه طو�ان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گ�ت:
تو هم در پاسخ اين بی و�اييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم.
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست،
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا ؟
شايد به رسم عادت پروانگی مان
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.



٭ تک ستاره ÛŒ شب ...
سکوت من سرشار از حر�های بر زبان جاری نشده ام است ،
خنده ی من به خاطر تلخی يک نگاه در يک روز بارانی است ،
اشک من گويای حقيقتی است دور از واقعيت ، واقعيتی اجتناب ناپذير .
هرگاه به يادت می ا�تم وحشت سراسر وجودم را �را می گيرد ،
گويی هر لحظه بيم آن دارم که ترا از من بگيرند .
وقتی به ياد خاطرات با تو بودنم می ا�تم احساس می کنم زندگی چقدر زيباست .
اما وقتی به خاطر می آورم روزهای جدايی از تو را ،غم غريبی وجودم را �را می گيرد ،
گويی ديگر اميدی به بازگشتت ندارم .
بيا و به غمهايم پايان بخش ...
بيا و بيماريم را التيام ده ...
بيا و دارويی باش برای زخمهای قلبم ...
زخم من زخمی است از عمق درونم ،
آتشی است از قعر وجودم ،
زخم من غمی است بی انتها و عذابی است تسکين نيا�تنی .
چرا که زخم من ، زخم خنجری است که تو ناخواسته بر قلبم �رود آوردی
و اين خنجر باقی خواهد ماند تا زمانيکه خودت آنرا از قلبم بيرون کشی
و آن روز ، روزی خواهد بود که با هر چه نيرو در توان دارم �رياد برخواهم آورد که :
ترا همچون بتی می پرستم چرا که تو تک ستاره ی شب تاريک منی
و خوشيدی �روزان تر از خورشيد عالمتاب.



٭ عشق کالايی نيست Ú©Ù‡ بتوان به مشتريهای بسياری Ù�روخت Ùˆ همه را راضی Ù†Ú¯Ù‡ داشت.
بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه نه! اين داستان به نام تو، اينجا تمام شد.
به ياد آن روز که در ص�حه ی شطرنج دلت .... شاه عشق بودم و با کيش رخت مات شدم.
ديشب زيبايی تو را به ماه تشبيه کردم ... تو زيباتر از ماهی من اشتباه کردم.
خوشبختی بهانه ای است برای زيستن، من اين بهانه را برای تو آرزو می کنم.
نمی گويم �راموشم مکن، ولی گاهی بياد آور ر�يقی را ، که ميدانی نخواهی ر�ت ازيادش.
صداقت تنها امتحانی است که نمی توان در آن تقلب کرد.
زمانه بی رحم ترين معلم است، زيرا اول امتحان می گيرد سپس درس می دهد.
من از نگاه تو دريا�تم ،زندگی تکثير ثروتی است که نامش محبت است.
خود را در آينه نگريستم تو را ديدم، به هوای ديدن تو، در برابر آينه ايستادم، هيچ نديدم.
خلوت عميق چشمانت، بهترين جای خواب برای من است.



٭ اينکه اين صدا ØŒ صدای من است
يا کسی که زنده نمی ماند تا شروع شعر بعد / مهم نيست .
شما مجبوريد به من اعتماد کنيد !

اسمی که �رياد می کشم
نشانی مشخصی ندارد.
و چند طبقه ی بعد
لای دندان هايم تکه تکه می شوم .
اولين زنی که از کوچه می گذرد جيغ خواهد کشيد .
و مادر من هيچ وقت نمی �همد
پايين ساختمان بلند يعنی چه ؟!
اصلأ پايين اين ساختمان بلند چند طبقه که
شما مجبوريد
زنی جيغ می کشد
و مادر من
نمی تواند شروع نوشته ای تازه باشد !؟
شوخی نمی کنم
ترس از ارت�اع بلند ساختمان
�رياد ابتدای هر نوشته ای را زير سوال خواهد برد !
...
شما هم که
به هيچ تازه واردی اطمينان نمی کنيد !



٭ احساس ...

شب از حر�ای ديوانگی باران خسته می شود و سر رويايی اش را بروی شانه ی باص�ای احساس می گذارد.
احساس با ترانه ، روح خسته ی شب را نوازش می کند .
ماه سياه ، سايه ی شب را با تير سرد پائيز می زند.
احساس در آغوش شب و شب در آغوش من جان می بازد .
و من می ميرم چون خالی از احساس شده ام .



٭ رويا ...

بار ها و بار ها دلم می خواست به تو بگويم که تا چه حد نسبت به تو
و�ا دارم .
دلم می خواست باور کنی جز تو ديگر هيچ چيز و هيچ کس را ندارم ،
تا برايش قصه ی عشق بسرايم .
باور داشتم دوستم داری اما ....
در همين باورها سير می کردم و از تو برای خودم بتی ساخته بودم
و مشغول پرستش آن بودم که بناگاه روياها و کعبه ی آمالم را ويران
ساختی .
آری ! همان روز و همان ساعت که ديگری را در آغوش تو يا�تم ،
جايی که تا چند روز پيش پناهگاه من و ماوای من بود ،
اکنون پناهگاهی برای پناهنده ای ديگر و مامنی برای آواره ای ديگر
بود ، ناگهان آسمان دور سرم چرخيد و پاهايم سست شد ،
ديگر قدرت ايستادن بروی پاهايم را نداشتم ،
ديگر قدرت ديدن آن صحنه را که برای من �جيع ترين و برای تو
دلنشين ترين صحنه ها بود ، نداشتم .
از هوش ر�تم وقتی به هوش آمدم خود را در کلبه ای خرابه
يا�تم،اطرا�م را نگريستم ، ديدم تو بر سر بالين من نشسته ای،
دستم را در دستت گر�ته ای، حرارت دستانت را با تمام وجود
احساس کردم ،
و بر خود باليدم که در مورد تو اشتباه نکرده بودم ، اما ...
آری ! باز هم اشتباه کردم ، باز هم زود قضاوت کردم ،
چراکه زمانيکه من غرق در ا�کار شيرينم بودم ، تو مرا به خود
خواندی و با همان لحن شيرينت �رياد برآوردی که نامردی در
خون من است ،و من از بازی کردن با احساسات لذت ميبرم ،
اينرا گ�تی و برای هميشه با من وداع کردی .
حال من ماندم با خاطراتم ، با خاطرات با تو بودنم ،
خاطراتی که از اول تا انتها همه يک رويا بود و بس ...



٭ برداشت محصول تو ...

ای همس�ر لحظات تنهائيم ، ای مونس شبهای بی کسی ام
آمده ام با تو قصه ای آغاز کنم که پايانش درد است ،
آمده ام تا داستان عشقی را برايت بخوانم که تمام لحظه لحظه ی
آنرا ن�رت �را گر�ته ، آمده ام از دردی سخن بگويم که چون تي�غی که
بر قلبم �رود آمده باشد ن�سم را در گلو حبس کرده .
اينبار نيامده ام سخن از عشق برانم ،
از محبت حر�ها بر زبان جاری سازم و از و�ا برايت شعر بسرايم ،
اينبار آمده ام تا دردم را و غمم را با تمام وجود به تو نشان دهم
و سينه بگشايم تا شکا� خنجر خورده را خود با چشمانت ببينی
و باور کنی .
آری ! ای ياور روز های بی کسی ام ،
ای کسی که روزی عشق را به خاطر بودن در کنار تو باور کردام
و خوشبختی را در وجودم با ياد تو يا�تم .
ای يار ديرينه ام ! نيامده ام تا زخمهای کهنه را مرحم باشم ،
نيامده ام کينه های قديمی را جلا بخشم‌ ،
اينبار آمده ام تا مانند تو بی غيرت باشم ‌،
مانند تو بی انصا� و بی و�ا باشم ،
اينبار آمده ام تا تو باشم ... تو ...
ای باغبانی که دانه ی بيو�ائی را در خاک وجودم کاشتی
و با اشکهای تمسخر آميزت آنها را آبياری کردی ،
بيا که �صل برداشت محصولت �را رسيده ،
اينبار محصولت ن�رت است و کينه ،
اينبار بار درختانت بی و�ائی ست و بی عاط�گی ،
اينبار گل وجودت خار بی غيرتيها و ن�رتهاست .
بيا که زمان بر داشت محصول حالاست ..حـــالا !!!!!




٭ اÙ�سوس ...
....
گاه می انديشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کسی می گويد ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می ديدم .
شانه بالا زدنت را ،
ــــ بی قيد ــــ
و تکان دادن دستت که ،
ــــ مهم نيست زياد ــــ
و تکان دادن سر را که ،
ــــ عجيب ! عاقبت مرد ؟
ــــ ا�سوس !
ــــ کاشکی می ديدم !



٭ آرزوی مرگ ...

گمان کردم که او عاشق ترين عاشق در اين دنياست .
گمان کردم که غمخواری برای يک دل تنهاست .
از عشق خود به من ميگ�ت از عاشقها سخن ميگ�ت .
از اشکی داغ و جانسوز ...
هميشه چشم او پر بود ولی ا�سوس ،
همه از عشق گ�تنها، همه گريه کردنها ، تظاهر بود .
همه عاشق نوازيها، تمام صحنه سازيها ،
تظاهر بود ، تظاهر بود ...
به خود گ�تم دوباره بخت يارم شد ،
به خود گ�تم که پايانی برای انتظارم شد ،
به خود گ�تم که يار و ياور دور از ديارم شد ،
به خود گ�تم دوباره �صل بهارم شد ،
ولی ا�سوس از غريبی گريه کردم .
هيچکس باور نمی کرد آرزوی مرگ کردم ،
ولی ا�سوس مرگ �ريادم نمی کرد ...




........................................................................................

Monday, December 09, 2002

٭ Ù­ قلب زيبا
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب رادر تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب اوكاملا سالم بود وهيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان در كمال ا�تخار،با صدايي بلندتر به تعري� از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گ�ت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مردجوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پراز زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنهاشده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود �كر مي كردند كه اين پير مرد چطورادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديدو گ�ت: تو حتماشوخي مي كني... قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو،تنها مشتي زخم وخراش و بريدگي است. پير مرد گ�ت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد.اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني،هر زخمي نشانگرانساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي ازقلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دوعين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي ازقلبم را به كساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اين ها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما ياد آور عشقي هستندكه داشته ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سختي ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شدبه سمت پير مرد ر�ت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پير مرد آن را گر�ت ودر قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مردجوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.



........................................................................................

Friday, November 08, 2002

٭ مرد آبي (همون دلقک خودمون) چشم دوخته بود به آبيه بي کران آسمون خدا ØŒ مدتها بود Ú©Ù‡ اونجا در جستجوي خودش بود ! اون مي خواست ÙŠÚ© نقطه آبي از اون گنبد آبي باشه. به سرنوشت انگشتر آبي Ù�کر مي کرد ØŒ مي خواست از اون بالا نگاه کنه وعاقبت انگشتر آبي رو Ú©Ù‡ تکه اي از وجودش بود ببينه. هر Ú†ÙŠ Ù�کر مي کرد نمي تونست مجسم کنه Ú©Ù‡ به سر انگشتر آبي Ú†ÙŠ آمده Ùˆ مطمئن بود Ú©Ù‡ انگشتر آبي هم هر Ú†ÙŠ Ù�کر کنه نمي تونه مجسم کنه Ú©Ù‡ به سر مرد آبي Ú†ÙŠ آمده ! بر خلاÙ� آدم ها Ú©Ù‡ جنسشون از گوشت Ùˆ خونه ولي دلشون از سنگه ØŒ انگشتر آبي جنسش از سنگ بود ولي دلش از گوشت Ùˆ خون. آخه اون تکه اي از قلب مرد آبي بود Ú©Ù‡ حتما حالا اون هم مثل قلب مرد آبي به سخره گرÙ�ته شده بود. مرد آبي خيلي وقت بود Ú©Ù‡ دلش هواي آسمون داشت ولي Ù�کر مي کرد Ú©Ù‡ نبايد تو تصميمش عجله کنه چون به خيالش رسيده بود Ú©Ù‡ تنها براي خودش نيست Ú©Ù‡ تصميم مي گيره. ولي حالا ديگه مي دونست Ù�يل آبي زنده اش هزار تومنه Ùˆ مرده اش هم هزار تومن. به خودش دلداري مي داد Ú©Ù‡ اين نتيجه کاريه Ú©Ù‡ به سختي Ùˆ با زحمت انجام داده ØŒ کاري Ú©Ù‡ ذره ØŒ ذره وجودش رو به آتيش کشيده بود، ولي Ù�کر مي کرد Ú©Ù‡ ارزشش رو داشته. حالا ديگه مي تونست با خيال راحت نقطه اي از گردون آبي بشه Ùˆ آب از آب تکون نخوره. مرد آبي حالا چهار تا مجله ريدردايجست آبي داشت Ú©Ù‡ هرگز کسي اون ها رو نخونده بود. مرد آبي چند تا Ù�يلم آبي هم داشت Ú©Ù‡ تماشاي اون ها ميل پرکشيدن رو در اون پرورش ميداد Ùˆ قوي تر ميکرد. Ù�يلم هايي Ú©Ù‡ Ù�قط ليلا رو محق مي دونست تا ÙŠÚ© بار Ùˆ Ù�قط ÙŠÚ© بار اونها رو ببينه. Ùˆ هيچ چشم ديگه اي حق نداشت Ú©Ù‡ اون ها رو مرور کنه. ولي هر Ú†Ù‡ کرد نتونست خودش رو راضي کنه Ú©Ù‡ حتي همون ÙŠÚ© بار رو هم ليلا ببينه. آخه نمي خواست Ú©Ù‡ اون رو هم به سرنوشت خودش مبتلا کنه حالا هر چقدر هم Ú©Ù‡ احتمالش Ú©Ù… باشه. Ùˆ حتي اگه ليلا باز هم مسخرش مي کرد. مرد آبي وقت رÙ�تن خيلي چيزها داشت Ú©Ù‡ با خودش ببره از جمله Ù�يلم هاي آبي ØŒ ريدردايجست هاي آبي ØŒ يه لنگه جوراب نوزاد Ùˆ تمام يادگارهاي آبي Ú©Ù‡ داشت. بارش هر چند Ú©Ù‡ سنگين بود ولي براي اون دلنشين Ùˆ خاطره انگيز بود. اون ديگه به راست Ùˆ دروغ بودن خاطره هاي شيرينش Ù�کر نمي کرد ØŒ چون براي اون همش راست بود Ùˆ حقيقت داشت. Ùˆ ديگه براش مهم نبود Ú©Ù‡ ليلا دروغ Ú¯Ù�ته باشه ØŒ چون حالا اصل سهم خودش بود Ùˆ برداشت دلش از خاطراتش Ú©Ù‡ همه چيزش بود. حالا تو آسمون آبي کلاغ سياهي هم انتظارش رو مي کشيد کلاغي Ú©Ù‡ يه بار نمي دونم به شوخي يا جدي Ú¯Ù�ته بود Ú©Ù‡ اون نمي تونه به ايران بياد Ùˆ مرد آبي بره لندن پيش اون تا با هم پرواز کنن ØŒ وقتي Ú©Ù‡ کلاغ پريد ØŒ مرد آبي Ù�هميد Ú©Ù‡ اون جدي Ú¯Ù�ته بود ØŒ ولي براي پريدن همون طور Ú©Ù‡ حبيب خدا بيامرز تو ترانه قوي تنها خونده بهترين جا ØŒ جاييست Ú©Ù‡ مرغ شيدا عاشقي کرد.


........................................................................................

Saturday, November 02, 2002

٭ عصر ديروز يعني جمعه دهم آبان هشتاد Ùˆ ÙŠÚ© ØŒ بعد از مدتها يه سر رÙ�تيم خونه خواهرم. آخه براي شايان (دوازده ساله) Ùˆ شهرزاد (شش ساله) Ú©Ù‡ خواهرزاده هام هستن يه کامپيوتر جمع کردم Ùˆ خيلي وقته Ú©Ù‡ اون رو دارن ولي دل Ùˆ دماغ سر زدن بهشون رو نداشتم. خيلي خوشحال شدن، کلي سوال داشتن Ú©Ù‡ جواب دادم Ùˆ خرابکاري هاشون رو درست کردم. باباشون هم Ú©Ù‡ بعد از مدتي منو گير آورده بود، چيزهايي راجع به اينترنت پرسيد Ú©Ù‡ براش توضيح دادم. بعد از شام Ú©Ù‡ داشتيم خداحاÙ�ظي مي کرديم شهرزاد کوچولو Ú©Ù‡ واسه داييش خيلي هم ناز داره منو بوسيد Ùˆ يواشکي توي گوشم Ú¯Ù�ت، دايي به خاله ليلام بگو Ú©Ù‡ من ديگه دختر بزرگي شدم، آخه رÙ�تم کلاس اول، امسال ديگه نمي خواد واسه تولدم کادو بگيره. هجدهم آبان تولد شهرزاده Ùˆ هر سال ليلا هم براش کادوي تولد مي داد. پارسال به داداشش شايان بر خورده بود Ú©Ù‡ پس چرا خاله ليلا به اون کادو تولد نمي ده Ú©Ù‡ بالاخره اون هم پارسال از ليلا کادوشو گرÙ�ت. ولي شهرزاد جزو برنامه هاي تولد هر سالش روي کادوي ليلا حساب جداگانه باز کرده ØŒ چون بهش عادت کرده بود. همه خانواده Ú©Ù‡ سرپا بودن Ùˆ خداحاÙ�ظي ميکردن متوجه تغيير حال من شدن Ùˆ حس کردن Ú©Ù‡ شهرزاد بايد چيز غريبي توي گوشم Ú¯Ù�ته باشه Ú©Ù‡ من اون حال بهم دست داده. Ùˆ يه دÙ�عه ساکت شدن، طوري Ú©Ù‡ بچه ØŒ جا خورد Ùˆ Ù�کر کرد حرÙ� بدي زده. من اون Ùˆ داداشش رو بوسيدم Ùˆ تو گوشش Ú¯Ù�تم، باشه عزيزم به خاله ليلا ميگم. چون نمي تونستم تحمل کنم از پله ها رÙ�تم پايين Ùˆ منتظر آسانسور نشدم. نمي خواستم کسي اشک رو تو چشمام ببينه. چند دقيقه بعد پدر Ùˆ مادرم هم آمدن Ùˆ برگشتيم خونه. از ديروز کلي Ù�کر کردم Ùˆ بالاخره به اين نتيجه رسيدم Ú©Ù‡ واسه اينکه به بچه دروغ Ù†Ú¯Ù�ته باشم تو يه برگ از دسته Ú†Ú© عشق بانک اروس (رب النوع عشق) Ú©Ù‡ قديما ليلا به من داده بود. براش بنويسم «يه کادوي قشنگ به انتخاب شهرزاد» Ùˆ روز تولدش Ú©Ù‡ Ù‡Ù�ته ديگست با کادوي خودم بهش بدم Ùˆ بگم Ú©Ù‡ خاله ليلات اينو برات داده. روز بعدش با خودم ببرمش Ùˆ هر Ú†ÙŠ Ú©Ù‡ دلش خواست براش بگيرم. Ùˆ اين کار رو هر سال ادامه بدم تا روزي Ú©Ù‡ خودش بÙ�همه Ú©Ù‡ خاله ليلاش ديگه نيست. البته اگه بعد از دسته گلي Ú©Ù‡ ديروز به آب داد، مامانش بهش Ù†Ú¯Ù�ته باشه. ولي زبون قرصي داره Ùˆ Ù�کر نکنم کسي تونسته باشه Ú©Ù‡ موضوع رو از زير زبونش بکشه. بالاخره واسه اون دسته Ú†Ú© عشق Ú©Ù‡ ليلا بهم کادو داده بود ØŒ حالا Ú©Ù‡ حسابش بسته شده Ùˆ بي محل از آب در آمده يه مصرÙ�ÙŠ پيدا شد. شهرزاد کوچکتر از اونه Ú©Ù‡ بÙ�همه اين Ú†Ú© عشق ØŒ يه Ú†Ú© عشق دروغينه.


........................................................................................

Tuesday, October 29, 2002

٭ ÙŠÚ©ÙŠ ديگه از وبلاگ نويس ها هم رÙ�ت ØŒ کلاغ سياه ( کسري موحد ) سي Ùˆ سه ساله مجروح شيميايي جنگ ايران Ùˆ عراق ØŒ پناه جويي ساکن لندن بود Ú©Ù‡ براي چهارمين بار اقدام به خودکشي کرد Ùˆ اينبار ديگه موÙ�Ù‚ شد. مطالبش تو بلاگ کلاغ سياه هيچ بويي از قصدش به اين کار نداشت. کسري همون اوايل Ú©Ù‡ من غرش رو راه انداختم Ùˆ تو جارچي Ùˆ بلاگ عمومي معرÙ�ÙŠ شدم ØŒ بعد از تعريÙ� اينکه اون روز رو پل اهواز Ùˆ اون شب تو پارکينگ بهم Ú†ÙŠ گذشت ØŒ برام ميل زد Ùˆ با هم مکاتبه داشتيم. اون از خودکشي هاي ناموÙ�قش برام نوشته بود Ú©Ù‡ راستشو بخوايد اوايل باور نکردم تا جريان زندگيشو کامل برام Ú¯Ù�ت. من Ùˆ اون تقريبا هم سن بوديم Ùˆ در خيلي از موارد هم عقيده . اون حتي در لحظه آخر هم دست از نوشتن نکشيد Ùˆ روي كاغذ كوچكي كه به صÙ�حه مانيتورش چسبونده بود ØŒ نوشت: آهاي ملت! كلاغ سياه هوس پريدن دارد... لعنت بر كسي كه بالش را ببندد. از کسري تو بقيه وبلاگ ها زياد نوشتن. براي همين من اينجا براتون يادداشت هاي روزهاي واپسين «غزاله» دختر دانشجويي Ú©Ù‡ چندي پيش خودش رو از برج ميلاد پايين انداخت Ùˆ خودکشي کرد رو Ú©Ù‡ تو صÙ�حات جزوه آمارش نوشته بود نقل مي کنم.
دقيقه يک : تنهايي ام هر لحظه شدت بيشتري مي يابد. دوست داشتم ذهنم هميشه از خاطره اي لبريز بود که به «او» مي پيوست؛ اما «او» اصلا به ذهنش نرسيده بود که قلب من مي تواند از اين همه انتظار بيهوده ، سنگ شود. در اين لحظه مسلما قلب من از هر چه عشق و دوست داشتن است خالي شده.
دقيقه پنج : آخر چه وقت مي خواهد اين روزهاي پر از رنج و تلخي و مرارت به پايان برسد ... من خسته شده ام. خسته ام خدايا. مي شنوي؟ اگر هستي کمکم کن. اين که «تو» نباشي خيلي بد است. من بدون تو ديگر بي کس و تنهايم. بدون تو هيچ و پوچ و سرگردانم. مرا از اين همه دغدغه و ا�کار بي �ايده خلاص کن!
دقيقه ه�ت : �اصله... غم... غربت... تنهايي... مرگ... هد�... اميد... پناه... شايدهم...
دقيقه سيزده : حوصله ندارم. استاد درباره نخودها در حالتهاي مختل� مساله مي خواند و ذهن من از هر چيز خالي است. خسته ام. آنقدر که تنها مي خواهم بميرم و نمي توانم چيزي را به خاطر بياورم... دوست داشتم براي مدت زماني طولاني به خواب مي ر�تم و ديگر چيزي برايم مهم نبود!
دقيقه بيست : حالم دارد از اين دنيا و آدمهايش به هم مي خورد، از اين بدبختي هاي عظيم و از اين اندوه هاي بي شمار بشري! چه چيزي هست که مرا به ماندن مشتاق کند و چه اميدي براي بودن هست؟ (!!)
دقيقه سي و دو : اگر بخواهم زندگي کنم بناچار بايد با همه نامردمي ها، بي عدالتي ها، روزمرگي ها... همراه شوم، بي آن که بخواهم يا نظري داشته باشم.
دقيقه چهل وهشت : استاد درس مي دهد؛ درباره يک چيزهايي که من ربط آنها را نمي �همم و از علايم و قراردادها و اعدادي که مي گويد، سر در نمي آورم. ساعت بيست دقيقه به نه است و تا کلاس تمام شود من شايد نميرم؛ اما مطمئنا نااميدتر شده ام.
دقيقه پنجاه و پنج : استاد دارد مساله مهره هاي س�يد و سياه را حل مي کند و من دلم مي خواهد بميرم. دوست دارم آرامش بيابم. از اين ا�کار و اوهام دلهره برانگيز و بي خانمان خسته شده ام. کاش زندگي از حرکت باز مي ايستاد!
دقيقه شصت و چهار : اصلا نمي توانم روي موضوعي که استاد با اشتياق تمام آن را توضيح مي دهد، متمرکز شوم. دلم مي خواهد به او بگويم چه اهميتي دارد که اين �رمول اثبات شود يا نه.
دقيقه ه�تاد و سه : الان که �کر مي کنم مي بينم ديگر تقريبا آرزويي ندارم. انگار دنيا دارد به آخر مي رسد و من هر چه سعي مي کنم به هيچ جايي نمي رسم. همه چيز دارد بي ارزش تر مي شود و حتي �اقد ارزش!
دقيقه ه�تاد و هشت : کلاس دارد تمام مي شود، من گرسنه ام و دلتنگ و بي حوصله براي اين که تا بعدازظهر بمانم براي کلاس تاريخ.
دقيقه هشتاد وپنج : به برج ميلاد �کر مي کنم و پرواز و خبري که مثل توپ صدا خواهد کرد؛ سلام ساعت هشت تا يازده روز شنبه!
دقيقه نود : آيا واقعا جرات و شهامت اين کار را خواهم داشت؟

و ديديم که «غزاله» جرات و شهامت داشت. يعني چند درصد ا�راد هستند که ميل دارند �اصله بين تولد ومرگ رو کوتاه تر کنن؟ اصلا اين �اصله چيه؟!!!




........................................................................................

Home